به تو
دل من می سوزد که قناری هاراپربستند که پرپاک پرستوهارابشکستند وکبوترهارا اه کبوترهارا و چه امیدعظیمی به عبث انجامید دل من در دل شب خواب پروانه شد ن می بیند مهردرصبح دمان خرمن خواب مرامی چیند وای باران باران شیشه پنجره راباران شست ازدل من اماچه کسی نقش تراخواهدشست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرداتاقم تنگ می پردمرغ نگاهم تادور وای باران باران پرمرغان نگاهم راباران شست . حمید مصدق خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابم ، که در آن دولت ِ خاموشی هاست با تو در خواب مرا لذت ِ ناب ِ همآغوشی هاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من می گوید : « گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است» از : حمید مصدق دیدم در آن کویر درخت غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته است بی برگ و بار زیر نفس های آفتاب در التهاب در انتظار قطرهء باران در آرزوی آب ابری رسید چهره درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت: <<ای ابر ، ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟>> غرید تیره ابر.... برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت.... من چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر.... ای کاش خاکستر وجود مرا با خویش می برد باد حمید مصدق بهار موسم گل نیست
بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود بدوز بر کفن ات نمیدانی جفا را دوست دارم
مادرم پنجره را دوست نداشت... نه او با من نصرت رحمانی


بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو


بهار فصل جدایی و بارش خون است
بهار بود که رویید لاله از دل سنگ
بهار نیست موسم خرمن
بهار بود که درد مرا درو کردند
بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است
بهار بود که گهواره گور یاران شد
من از تعهد گهواره ها و گورستان
غمین و خونینم
اگر چه می دانم ؛
که نیست تجربه هرگز تمامت معیار
به من نگاه مکن
ز لاشه ام بگذر
چهار تاول چرکین
چهار جیب بزرگ
سکوت کن ، بگذر
وگرنه این تو و این من
وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی
بهار بود که من ماندم و پریشانی
به من نگاه مکن
نصرت رحمانی

خیانت در خفا را دوست دارم
وفا کن تا رها گردی زدستم
زنان بی وفا را دوست دارم
چراغ کومه ام خاموشه امشب
دل دیوانه ام در جوش امشب
صدای پایی از کویی نیومد
خدایا در کدام آغوشه امشب
ز جا بار دگر برخیز یارم
مرا سیراب تر کن بی قرارم
سپیده میدمد بگریز،بگریز
سحر با یار دیگر وعده دارم
نصرت رحمانی

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت.
عرفان نظرآهاری

با وجودی که بهار
از همین پنجره میآمد و
مهمان دل ما میشد
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی که همین پنجره بود
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد
مادرم میترسید...
مادرم میترسید..
که لحاف نیمه شب
از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران میبارد
گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادر
خطی از غم میکاشت
پنجره شیشه نداشت..

نه من با او
نه او با من نهاد عهدی، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
...
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم
| قالب وبلاگ : پارس اسکین |

Tweet Topic!