کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا
// Something else $("tr.openclose a").click(function(){ $(this).parents("tr").hide(); $("tr.closed").show(); }); })
چت روم
به تو
سفارش تبلیغ
صبا


به تو

 

بانوی سوزهای شبانه! سحر رسید

برخیز کوک ساز از این پلک تر کنیم

گفتی دلت هوای سفر دارد از زمین

دست مرا بگیر از این جا سفر کنیم

دست مرا بگیر به رسم کبوتران

پر وا کنیم و مشق سماع سحر کنیم

آن وعده شراب که دوشینه دادی ام

اینک به ساز قمری و لحن قمر کنیم

گلچرخ در کرانه آغوش ناز مهر

مستانه سرخوشانه به رقص کمر کنیم


نوشته شده در سه شنبه 91/6/28 ساعت 10:58 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

نه شهرهای ویران نه باغهای سبز ، دنیای پیش رومان برهوتیست ،برهووووووووووووووت، تا

آنسوی نهایت تاهیچ ،دیگر در ما شور گلایه هم نیست، شور گلایه از بد دشنام با بدی ، دیگر در

ما شور مردن هم نیست، رود شقاوت ما جاریست تا چشمه سار خشک شکایت تا هیچ، ما گله

را سپردیم به دره های پر گرگ ،کاریز های ویران را به فوج سوگوار کبوترها و بافههای باد سپردیم

،ما راه اوفتادیم از خشکسال فرجام تا چشمه بدایت تا هیچ ، یاران ناموافق ، نه نه نه یاران هم

پیاله در چار راه خستگی از هم جدا شدند، این یک درون معبد پندار ماند وآن یک به کنج صومعه

اعتکاف ،و هیچیک ،با آنکه هیچیک سیمرغ را دروغ نمی انگاشت بالا نکرد سر سوی منشور قاف

،آآآآآآآآآآی هم پیاله هم پیاله هم پیاله!


نوشته شده در سه شنبه 91/6/28 ساعت 10:45 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من 

 آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟ 

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است 

 آفتابی به سرم نیست

 از بهاران خبرم نیست 

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه 

آن چنان نزدیک است

 که چو بر می کشم از سینه نفس 

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه 

در همین یک قدمی می ماند

 کورسویی ز چراغی رنجور 

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد 

 که هوا هم اینجا زندانی ست

 هر چه با من اینجاست 

 رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز 

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است 

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده 

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد 

ارغوانم آنجاست

 ارغوانم تنهاست 

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود 

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان 

 این چه راز ی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟ 

 که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

 وین چنین بر جگر سوختگان 

 داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین 

دامن صبح بگیر

 وز سواران خرامنده خورشید بپرس 

کی بر این درد غم می گذرند ؟

 ارغوان خوشه خون 

 بامدادان که کبوترها

 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند 

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان 

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار 

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی 

یاد رنگین رفیقانم را

 بر زبان داشته باش 

 تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

ابتهاج


نوشته شده در سه شنبه 91/6/21 ساعت 9:24 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و تست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هرکجا نامه عشق است نشان من و تست

سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

هوشنگ ابتهاج


نوشته شده در سه شنبه 91/6/21 ساعت 9:17 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

 

 


دل من می سوزد که قناری هاراپربستند   

که پرپاک پرستوهارابشکستند

 وکبوترهارا

اه کبوترهارا

 و چه امیدعظیمی به عبث انجامید

دل من در دل شب خواب پروانه شد ن می بیند

 مهردرصبح دمان خرمن خواب مرامی چیند

 وای باران

              باران

                     شیشه پنجره راباران شست

ازدل من اماچه کسی نقش تراخواهدشست

آسمان سربی رنگ من درون قفس سرداتاقم تنگ

می پردمرغ نگاهم تادور

وای باران

             باران

                  پرمرغان نگاهم راباران شست  .

حمید مصدق

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/11/6 ساعت 6:33 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب 
محمدعلی بهمنی

 


نوشته شده در چهارشنبه 90/8/18 ساعت 11:14 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

 

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

نفرین به روزگار من و روزگار تو
محمدعلی بهمنی

 


نوشته شده در چهارشنبه 90/8/18 ساعت 11:9 عصر توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

 

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت ِ خاموشی هاست

با تو در خواب مرا

لذت ِ ناب ِ همآغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید :

« گر چه شب تاریک است

                         دل قوی دار

                                    سحر نزدیک است»

از : حمید مصدق





نوشته شده در سه شنبه 90/5/11 ساعت 10:57 صبح توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

 

دیدم در آن کویر درخت غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته است بی برگ و بار

زیر نفس های آفتاب در التهاب

در انتظار قطرهء باران در آرزوی آب

ابری رسید چهره درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:

<<ای ابر ، ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟>>

غرید تیره ابر....

برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت....

من چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر....

ای کاش

خاکستر وجود مرا با خویش

می برد باد


 

حمید مصدق


 



نوشته شده در سه شنبه 90/5/11 ساعت 10:54 صبح توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )

 

بهار موسم گل نیست


بهار فصل جدایی و بارش خون است


بهار بود که رویید لاله از دل سنگ


بهار نیست موسم خرمن


بهار بود که درد مرا درو کردند

بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود


بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است


بهار بود که گهواره گور یاران شد


من از تعهد گهواره ها و گورستان


غمین و خونینم


اگر چه می دانم ؛


که نیست تجربه هرگز تمامت معیار

به من نگاه مکن


ز لاشه ام بگذر

چهار تاول چرکین


چهار جیب بزرگ

بدوز بر کفن ات


سکوت کن ، بگذر

وگرنه این تو و این من


وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی


بهار بود که من ماندم و پریشانی


به من نگاه مکن

ن
صرت رحمانی

 


نوشته شده در سه شنبه 90/5/11 ساعت 10:42 صبح توسط جاری در تمام لحظه ها| نظرات ( )


قالب وبلاگ : پارس اسکین